سيد صادق سجادى

327

تاريخ برمكيان ( فارسى )

روز خليفه ، يحيى بن معاذ را پرسيد كه فضل يحيى هيچ چيز از تو خواست يا نه « 1 » ؟ يحيى معاذ قصّه و حال آنچه بود پيش هارون باز گفت . هارون گفت تو نمىدانى كه منع كرده‌ام كه هيچكس گرد برامكه نگردد و به جهت ايشان چيزى نفرستد ؟ يحيى بن معاذ گفت كه به خدمت امير المؤمنين محقّق است كه مرا فضل يحيى بدين مقام رسانيده است . اگر به جهت محقّرى كه او را بدان حاجت باشد مضايقه كنم ، حق نعمت او بجا نياورده باشم . اكنون فرمان امير المؤمنين راست « 2 » . بارى تعالى دل خليفه برو مهربان گردانيد و فرمود كه احسنت نيكو كردى و ازين وفا كه در تو ديده‌ام اعتقاد من در حق تو بهتر و نيكوتر شد « 3 » . او را به سلامت بازگردانيد و ديگر روز محمد بن عباس طوسى را بخواند و ازو هم استفسار « 4 » و تفتيش كرد كه فضل يحيى از تو چيزى خواست يا نه ؟ او منكر شد و گفت من خبرى ندارم كه خواهر من كه زن اوست به غير علم من چيزى براى او فرستاده باشد و بدين سوگندها خورد . هارون ازو برنجيد و چهار ماه او را در حبس داشت و بارها هارون گفت كه منادى فرمودم و سعى بليغ نمودم و منع كردم تا كسى برمكيان را خدمت نكند و به چيزى اندك يا بسيار امداد و اعانت « 5 » ننمايد . بعضى را حق نعمت دامنگير شده به منع اقبال نكردند و آنچه توانستند از امداد و عنايت ايشان تقصير نكردند « 6 » و بعضى به كلى از ايشان احتراز نمودند با آنكه ايشان را حق بسيارى بر ذمّهء ايشان ثابت و لازم بود . مرا نيز احوال برمك از مردم معلوم شد « 7 » . حكايت در بعضى از خصوصيات حال يحيى برمكى « 8 »

--> ( 1 ) . ك : پرسيد كه از فضل يحيى هيچ خبر دارى و او هيچ زر از تو خواست و تو فرستاده‌اى يا نه ؟ ( 2 ) . ل : - راست . ( 3 ) . ك : باشد . ( 4 ) . ك : - استفسار . ( 5 ) . ك : ياد . ( 6 ) . ك : - بعضى را . . . نكردند . ( 7 ) . ك به جاى « بعضى . . . معلوم شد » دارد : بعضى ايشان را به كلى از خاطر فراموش كردند و ايشان را بر بيشتر مردمان حقوق بسيار است . مرا همدرين منع آزموده شد كه حلال‌خوار و شاكر نعمت كيست . ( 8 ) . عنوان درك چنين است : حكايت يحيى بن خالد و ابو شمامه .